تبليغاتX
:: خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی ::

خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی



عکس هایی از جنگل ابر شاهرود 

 

محافظت از جنگل ابر شاهرود به بخش خصوصی واگذار شد

 .

جنگل ابر شاهرود 

 


جنگل ابر شاهرود

 

جنگل ابر در 50 کیلیومتری شمال شهرستان شاهرود در مسیر جاده شاهرود-آزادشهر در شمال روستایی به همین نام واقع شده است.

پوشش گیاهی متنوع و چشمه ساران فراوان از ویژگی های این جنگل است که ارتفاع زیاد آن از سطح دریا و پایین بودن درجه حرارت در فصل گرما موجب شده که این جنگل در ساعاتی از روز پوشیده از ابر و مه باشد.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه 21 شهریور1390ساعت 12:47 توسط محمود |

مردم از بس که نشستم سرراهت بانو

                            مردم از بس که نهادم سر خود برزانو

گاه ویران، متلاطم ، پرم از تنهایی

                              مثل باران زده ای رفته به کنج پستو

گاه در عشق تو مانند پلنگی مغرور

                               گاه از شرم تو مانند غزالی  ترسو

توکه اعصاب مرا پاک بهم ریخته ای

                             خانم سبزه ی شیرین صفت حادثه جو

پلک برهم بزن وحال مرا بر هم زن

                                   جز تماشای تو تاثیر ندارد دارو

مثل یک تشنه که دنبال سراب است نشد

                          با تو حرفی بزنم ، از ته دل ، رو در رو

 یاد تو مثل نسیمی است که بعد از مردن

                            می وزد  بر بدن زخمی من از هر سو

...

شب فرا می رسد از راه ومن این جا تنها

                          خیره  درهاله ای از شیطنت چهره ی او

+نوشته شده درچهارشنبه 23 آذر1390ساعت 9:47 توسط محمود |

گفتگوی دوست داشتنی ما با خدا (حتما بخوانید)

صحبت های پنهانی جالب ما با خدا


ادامه مطلب
+نوشته شده دریکشنبه 20 آذر1390ساعت 11:36 توسط محمود |

چرا عاشق مي شويم چرا متنفر؟!

-->


    برخي عرفا مي گويند ما هفت بدن داريم. بدن فيزيكي يعني همين كه قابل مشاهده است اولين بدن ماست. اما بدن دوم به بعد را با چشم ظاهر نمي تواني ببيني بلكه يك حس شهودي لازم است تا آن را باور كني. در بدن دوم احساسات و عواطف

ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه 17 آذر1390ساعت 8:55 توسط محمود |

 

حتما اتفاق افتاده است که در محیطی قرار بگیریم که به طور ناخودآگاه و بدون دلیل احساس ناخوشایندی داشته باشیم، ممکن است کمی سنگینی در ناحیه گردن احساس کنیم و یا بی دلیل دلمان بگیرد و یا به یاد دلتنگیهایمان بیفتیم و یا حتی لبخند زدن برایمان مشکل شود حتی اگر قبل از آن می خندیدیم !

 


ادامه مطلب

+نوشته شده درپنجشنبه 17 آذر1390ساعت 8:43 توسط محمود |

می خواهم بروم به راهی دور به راهی ناشناخته تا خود شکوفه های بهار نارنج، مرا با

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درچهارشنبه 16 آذر1390ساعت 12:14 توسط محمود |

بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درچهارشنبه 16 آذر1390ساعت 10:2 توسط محمود |

برای خرید با شماره ۰۹۱۹۸۸۲۷۸۵۶ تماس حاصل فرمایید

+نوشته شده درپنجشنبه 21 مهر1390ساعت 9:35 توسط محمود |

 

سکوت مبهمی است، سایه های تنهایی به یکدیگر حسادت میکنن
تو تنها بازمانده این رویا هستی ، خوب ببین که روزها چگونه رهسپار فردای نیامده میشوند ...
بخند به ثانیه های ساعت که فردا نیز با توست ...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده درچهارشنبه 20 مهر1390ساعت 10:13 توسط محمود |

این 10 فرمان مهم را به خاطر بسپارید!
این 10 فرمان مهم را به خاطر بسپارید!
در خانه‌تان منتظر آژانس نشسته‌اید اما بدون اینکه دلیلش را بدانید وجودتان پر از استرس و نگرانی است بدتر از همه قرار مهمی‌ هم دارید که این حالت ممکن است آن را تحت تاثیر قرار دهد و بدتر از همه این ها نداشتن وقت است؛ اشتباه است اگر فکر کنید نمی‌توانید در این زمان محدود برای به دست آوردن آرامش تان انجام دهید، کافی است به یکی از این پیشنهادها عمل کنید تا ظرف 5 دقیقه (تنها 5 دقیقه) به آرامش برسید.
 
 

ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه 11 مهر1390ساعت 14:47 توسط محمود |

چگونه وبلاگ خوبی داشته باشیم

 

 

نکاتی برای ساخت بهتر وبلاگ

هیچ قانون سخت و قاطعی برای بوجود آوردن یک وبلاگ وجود ندارد. با رعایت چند نکته وبلاگ نویسان می توانند میزان مقبولیت وبلاگ خود را افزایش دهند.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درسه شنبه 29 شهریور1390ساعت 12:35 توسط محمود |

داستان کوتاه خنده دار هزینه عشق واقعی


پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!

+نوشته شده درسه شنبه 29 شهریور1390ساعت 12:20 توسط محمود |

عشق واقعی


زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

+نوشته شده درسه شنبه 29 شهریور1390ساعت 12:12 توسط محمود |

چگونه در زندگی فردی موفق باشیم

 

    

 

http://seven.persiangig.ir/image/seven2.jpg


ادامه مطلب
+نوشته شده دریکشنبه 27 شهریور1390ساعت 10:19 توسط محمود |

  • پنج شنبه 
  • تاريخ : ۲۴/۶/۱۳۹۰

    اگر می‌خوای توبه کنی؛ بسم الله

    یا الله

    چند سالی است که رهبر معظم انقلاب، سال جدید را به نامی مزین می‌کنند که با آن نام، خط مشی‌ای برای جامعه تعریف می‌شود و وزارتخانه‌ها، ادارات، شرکت‌ها و ... بر اساس آن نام برای کارهای خود برنامه‌ریزی می‌کنند.

     


  • ادامه مطلب
    +نوشته شده درپنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 12:54 توسط محمود |

    تغییر و تحول در زندگی

     

    رشد و پیشرفت نتیجه ایجاد تغییر و تحول در زندگیست. اگر همچنان در وضعیت فعلی خود باقی بمانید، هیچ گاه به رشد و تعالی نمی رسید. شیوه ی تفکر و عملکرد خود را تغییر دهید تا بتوانید به کلیه اهداف خود دست پیدا کنید. باید توجه داشت که تغییر و تحول از یک روند ممتد پیروی کرده و هیچ گاه متوقف نمی شود. به محض متوقف شدن تغییر و تحول، رشد و پیشرفت شما هم متوقف می گردد.

    ما قصد داریم تا در این مقاله مهم ترین تکنیک های موجود در زمینه ایجاد تغییر و تحول در زندگی را به شما معرفی کنیم.

    ۱ - ریتم زندگی خود را آرام کنید


    ادامه مطلب
    +نوشته شده درپنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 12:19 توسط محمود |

    راز و نیاز با معبود

    دی ۴, ۱۳۸۶ @ ۳:۲۷ ب.ظ

    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
    گفتی: فانی قریب
         .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

    گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
    گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
         .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

    گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
    گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
         .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

    گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
    گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
         .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

    گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
    گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
         .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

    گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
    گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
         .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

    گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
    گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
         .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

    گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
    گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
         .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

    گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
    گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
         .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

    ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
    گفتی: الیس الله بكاف عبده
         .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

    گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
    گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
    .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

    +نوشته شده درپنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 10:2 توسط محمود |



    :.علت شهادت حضرت زهرا(س) و ماجرای سقط حضرت محسن  .:


    از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی(ع) و اهانت به آن بزرگوار این است که:

    آیا (چنان که شیعیان می‏گویند) به ساحت حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام نیز جسارت کردند؟
    و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او وفرزندش گردید یا خیر؟


    برخی از دانشمندان اهل سنت
    برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه ازتاریخ خودداری نموده‏اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می‏گوید:


    «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.[1]



    ادامه مطلب
    +نوشته شده درشنبه 27 فروردین1390ساعت 11:52 توسط محمود |

     

    چگونه از پرتو تلفن‌های همراه در امان بمانیم

    سلامت و پزشکی | چگونه از پرتو تلفن‌های همراه در امان بمانیم ماه گذشته تحقیقی، منتشر شده در نشریه انجمن پزشکی آمریکا، این واقعیت را آشکار کرد که طریقه‌ی معمول استفاده از تلفن همراه می‌تواند در فعالیت مغز تغییراتی ایجاد کند. اما راه‌های ساده‌ای وجود دارد که توجه به آنها می‌تواند کمک بسیاری برای در امان ماندن از پرتو تلفن‌های همراه باشد.
     
     

    ادامه مطلب
    +نوشته شده درچهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 15:43 توسط محمود |



    با هم می خندند ، با هم گریه می کنند و از مصاحبت و همنشینی با هم لذت می برند از شادی هم به وجد می آیند و از غم و اندوه یکدیگر پریشان و غمگین می گردند.



    ادامه مطلب

    +نوشته شده درپنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 15:26 توسط محمود |

     

    چگونه مردان را در هنگام سکس بهتر بشناسیم؟

     

    اغلب مردان هنگام سکس آن چیزی نیستند که وانمود می کنند.

    متاسفانه این مشکل در کشور ما رواج فراوانی دارد و زنان پس از انجام سکس به این موضوع پی میبرند که مردی که ادعا می‌کرد که هم در سکس تواناست و هم با گذشت است، خلاف آن را ثابت کرده است.

    اما زنان چاره‌ای ندارند جز آنکه در میدان عمل مرد را بیازمایند. چگونه؟

     

     


    ادامه مطلب

    +نوشته شده درپنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 11:15 توسط محمود |

    گفته اي زيبا از امير مومنان :گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست

    +نوشته شده دردوشنبه 18 مرداد1389ساعت 9:15 توسط محمود |

      

    عبد صالح

    در هفتم ماه صفر سال 128 ق، هفتمین ستاره فروزان آسمان ولایت، روشنابخش شب تارِ زمینیان گردید و این سیاره خاکی را به نور وجودش «طور سینا» ساخت. پدر که مهرش را در دل می پروراند، او را «موسی» نامید تا با اعجاز «موسوی اش» کاخ فرعونیان را ویران سازد و مردمان رنج دیده را به وادی ایمن رساند. او که آستان ولایتش، پناهگاه شیعیان و «باب حوایج» دردمندان بود، با دستان پرکرامتش نهالِ سخاوت می کاشت و خشم را اسیر صبر خویش می ساخت. «عبد صالحی» که مهر توحید بر پیشانی و تسبیح خدا بر لب داشت. مردمان، صبوری اش را می ستودند و کاظمش می خواندند، ولی فرعونیان صلابتش را دیدند و تاب نیاوردند و در زندان، در محرابِ عبادت مسمومش کردند و جام شهادتش نوشاندند و به وصال معشوقش رساندند.

    مهر پدر

    امام صادق علیه السلام به فرزند ارجمندش حضرت کاظم علیه السلام سخت عشق می ورزید و همواره او را درنگاه همگان می ستود و می فرمود: «سوگند به خدا من نور را در پیشانی موسی می نگرم؛ او از جان من است». روایت شده که شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: چقدر فرزندت موسی را دوست داری؟ امام فرمود: «دوست داشتم غیر از موسی فرزندی نداشتم، تا هیچ کس در محبتم به او شریک نمی شد».

    مفضل بن عمر می گوید: در خدمت امام صادق علیه السلام بودم که ناگاه نام فرزند خود موسی را که کودکی بیش نبود بر زبان آورد و فرمود: «این همان کودکی است که در خاندان، برای شیعیانمان از آن با برکت تر به وجود نیامده است». همچنین از علی بن جعفر نقل است که: پدرم هر گاه پیروان خاص و دوستان خالص خود را می دید می فرمود: «موسی را وصی و جانشین من بدانید که او فاضل ترین و بهترین فرزندان من است و پس از من حجت حق تعالی بر همه خلق خدا خواهد بود».

    در گهواره

    از یعقوب سرّاج نقل است: روزی خدمت امام صادق علیه السلام رفتم، دیدم بر سر گهواره امام کاظم علیه السلام ایستاده است و با او حرف می زند. نشستم و منتظر شدم تا آنکه حضرت فراغتی یافت. پس برخاستم و نزدیک آن حضرت شدم. ایشان رو به من کرد و فرمود: «برو نزدیک مولای خود و بر او سلام کن». من نیز نزدیک گهواره رفتم و بر امام کاظم علیه السلام سلام کردم. آن حضرت مسیح گونه به زبان فصیح سلام مرا پاسخ داد و آن گاه فرمود: «برو و نام دخترت را که دیروز بر او نهاده ای تغییر بده؛ زیرا نام او، اسم دشمنان ماست و خداوند آن را دوست ندارد.» سپس امام صادق علیه السلام رو به من کرد و فرمود: «به هر چه مأمور شده ای عمل کن، تا هدایت یابی». من به خانه رفتم و نام دخترم را تغییر دادم.

    غرق در یاد خدا

    نقل است که روزی ابوحنیفه به حضور امام صادق علیه السلام رفت و گفت: پسرت امام کاظم علیه السلام را دیدم که نماز می خواند و مردم در پیش روی او رفت و آمد می کردند، ولی او آنها را از این کار نهی نمی کرد. امام صادق علیه السلام فرزندش موسی را خواست و سخن ابوحنیفه را به او عرضه داشت. امام کاظم علیه السلام در پاسخ فرمود: آری ای پدر، ولی آن کسی که من برای او نماز می خواندم، به من نزدیک تر بود تا دیگر مردم؛ چنان که خداوند در قرآن می فرماید: «و نحن اقربُ الیهِ مِن حبل الورید؛ ما به انسان از رگ گردن نزدیک تریم».

    امام صادق علیه السلام با شنیدن پاسخ فرزندش خشنود شد و او را به نشانه محبت به سینه اش چسبانید و فرمود: «پدر و مادرم فدایت، ای امانت دار اسرار و گنجینه رازها».

    پیشوای زاهدان

    هارون برای خدشه وارد ساختن بر جایگاه اجتماعی امام کاظم علیه السلام در نظر مسلمانان، کنیز زیبارویی را به زندان نزد امام کاظم علیه السلام فرستاد و شخصی را مأمور گزارش احوال آنان کرد. مدتی گذشت. شخص مأمور دید که کنیز پیوسته در سجده عبادت است و مدام می گوید: «خداوند پاک و منزه است و از هر عیب و نقصی دور است».

    او را نزد هارون بردند، در حالی که ازترس خدا می لرزید و به آسمان نگاه می کرد و سپس مشغول نماز شد. هارون با مشاهده این حالت ها، از کنیز پرسید: تو را چه شده است؟ او پاسخ داد: «عبد صالح خدا، امام کاظم علیه السلام را دیدم که چنین بود. او غرق در عبادت خدا بود، به گونه ای که هیچ چیز نمی توانست او را از یاد خدا باز دارد».

    سجده بر خاک

    هشام بن احمر گوید: همراه امام کاظم علیه السلام بودم. آن حضرت سوار بر مرکب بود و در خارج از شهر مدینه حرکت می کردیم. ناگاه دیدم ایشان از مرکب خود پیاده شد و به سجده افتاد و سجده ای طولانی آورد. سپس سر از سجده برداشت. از آن حضرت پرسیدم: قربانت گردم چرا سجده شما طولانی شد؟ امام کاظم علیه السلام فرمود: «هنگام حرکت، به یاد نعمتی افتادم که خداوند به من عطا فرموده است، خواستم خدا را برای آن نعمت سجده کنم».

    امام کاظم علیه السلام عبد صالح خدا و بنده شکرگزار پروردگار بود و این ستایش و سپاس گزاری، در همه حالت های زندگی آن امام همام به خوبی نمایانگر است.

    گویا به هر زبان

    روزی ابوبصیر از امام کاظم علیه السلام پرسید: امام را چگونه می توان شناخت؟ فرمود: به چندین ویژگی که یکی از آنها، گویا بودن به هر زبانی است. در این هنگام مردی خراسانی از راه رسید و به زبان عربی با امام علیه السلام سخن گفت. امام کاظم علیه السلام ، پاسخ مرد را به زبان خراسانی فرمود. آن مرد با شگفتی گفت: «گمان من این بود که شما این زبان را خوب نمی دانید، ولی بهتر ازما سخن می گویید». امام فرمود: «سبحان اللّه ! اگر من از تو زبان تو را بهتر ندانم، پس چه برتری بر تو خواهم داشت و چگونه شایسته امامت و خلافت هستم.» سپس به ابوبصیر فرمود: «زبان هیچ قومی بر امام پوشیده و پنهان نیست».

    یاد یار

    روزی هم زمان با عید نوروز، منصور عباسی از امام کاظم علیه السلام خواست به طور رسمی در مجلس دربار برای سلام و شادباش بنشیند و هر چه مردم به عنوان هدیه برای او آورند بپذیرد. امام این تقاضا را رد کرد، ولی منصور با اصرار زیاد امام را به این کار مجبور ساخت. امام نیز ناگزیر این مسئله را پذیرفت و بزرگان کشور به محضرش می رسیدند و تبریک می گفتند و هدایایی تقدیم می کردند. در ساعت آخر، پیرمردی پاک دل آمد و به امام عرض کرد: «ای پسر دختر رسول خدا! من نیازمندم و چیزی را برای اهدا به شما نداشتم. به همین دلیل، شعرهایی را که جدم درمصیبت جدت امام حسین علیه السلام سروده است می خوانم و آن را به شما هدیه می کنم. سپس آن شعرها را خواند. در این زمان امام کاظم علیه السلام به او فرمود: «هدیه ات را پذیرفتم، خداوند به تو برکت دهد». سپس در برابر آن اشعار، همه هدایایی را که برای ایشان آورده بودند به آن پیرمرد بخشید. آن حضرت با این عمل سخاوتمندانه خود، ضمن بی ارزش جلوه دادن دنیا و مظاهر آن، در اقدامی هوشمندانه، یاد و خاطره مظلومیت امام حسین علیه السلام را درکاخ بیداد منصور زنده ساخت.

    بزرگ ترین خطر

    از اسحاق بن جعفر روایت است که از امام کاظم علیه السلام پرسیدم: آیا ممکن است مؤمن، بخیل باشد؟ فرمود: بلی. گفتم: خائن و دروغگو چطور؟ فرمود: خیانت و دروغگویی، صفت مؤمن نیست. پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل فرموده: «راه مؤمن به هر کجا می افتد، جز به خیانت و دروغگویی».

    امام کاظم علیه السلام با پاسخ خود، بزرگ ترین خطری که جوامع اسلامی را تهدید می کند،گوشزد فرمود و مؤمنان را به پرهیز از دروغ و خیانت در بین خود فرا خواند؛ زیرا این دو عمل ناپسند، ویران کننده دوستی ها و نابود کننده پیوندهای برادری است. همچنین این رفتار نکوهیده، بهترین راه برای نفوذ دشمن و ضربه زدن بر پیکره جامعه مسلمانان است؛ زیرا آنان که به ترویج دروغ و خیانت می پردازند، بذر تفرقه ونفرت را در دل مسلمانان می کارندو در سایه آن، دین ایشان را می ربایند و جامعه را به هرج و مرج می کشانند.

    مشورت با دیگران

    حسن بن جَهم می گوید: در محضر امام رضا علیه السلام بودیم، سخن از پدر بزرگوارشان امام کاظم علیه السلام به میان آمد. امام رضا علیه السلام فرمود: «با اینکه عقل های مردم با عقل پدرم قابل مقایسه نبود، گاه با غلامان سیاه خود در امور مشورت می کرد.» شخصی به پدرم گفت: آیا با غلام سیاه خود مشورت می کنی؟ ایشان در پاسخ فرمود: «چه بسا خداوندمتعالی، راه حل مشکلی را بر زبان همان غلام سیاه بگشاید.» این سیره رفتاری امام کاظم علیه السلام ، به خوبی بیانگر فروتنی امام در برابر مستضعفان و اهمیت ندادن به رنگ و نژاد و موقعیت اجتماعی افراد است.

    باب الحوائج

    یکی از خلفای بنی عباس به دل درد شدیدی مبتلا شد. بختیشوع که از پزشکان ماهر آن زمان بود، بر بالین او رفت و پس از معاینه، معجونی درست کرد و به خلیفه داد. او خورد، ولی خوب نشد. بختیشوع که ازدرمان او ناامید شده بود گفت: «آنچه مربوط به علم پزشکی بود را انجام دادم، ولی درد تو با این درمان ها بهبود نمی یابد؛ مگر اینکه شخصی که دعایش مستجاب می شود و در پیشگاه خدا مقامی دارد برای تو دعا کند.» خلیفه به یکی از دربانان گفت: «موسی بن جعفر علیه السلام را به اینجا بیاور.» او رفت و امام را آورد. آن مرد دربان در بین راه دید که امام کاظم علیه السلام مشغول راز و نیاز و دعا کردن است.

    در همان لحظه درد خلیفه برطرف شد و او شفا یافت. خلیفه پس از بهبودی، امام کاظم علیه السلام را به حق جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله قسم داد تا بداند آن حضرت چه دعایی برایش کرده است. امام فرمود: «گفتم خدایا! همان گونه که نتیجه ذلت بار گناه را به خلیفه نشان دادی، نتیجه عزت بخش اطاعت مرا نیز به او نشان بده».

    آرزوی هلاکت

    امام در جامعه، همانند ناخدای کشتی ای است که در دریای موّاج فتنه و بلایا، امت خود را به ساحل هدایت می رساند. از این روست که امام کاظم علیه السلام نیز همچون پدران پاکش، در مورد اعمال و رفتار مسلمانان احساس مسئولیت می کرد و هرگاه سستی و کاستی می دید، با بینش ولایتی خویش به تربیت امت می پرداخت و ایشان را از افتادن به پرتگاه تباهی نجات می داد. در این باره روایت است: آن حضرت شخصی را دید که مرگ خود از خدا می خواهد و آرزوی مرگ می کند. حضرت به او فرمود: مگر با خدا نزدیکی داری که خواهان دیدار او هستی؟» گفت: نه، حضرت فرمود: «پس نیکی های بسیار از پیش فرستاده ای که گناهانت به نظر نمی آید و خاطرت جمع است؟»

    گفت: نه، حضرت فرمود: «پس هرگاه نه این است و نه آن، چگونه هلاکت ابدی خود را آرزو می کنی؟ توبه کن و این آرزوی خود را کنار بگذار».

    احترام به هم نوع

    ابراهیم جمّال، یکی از شیعیان امام کاظم علیه السلام برای کاری به خانه علی بن یقطین، وزیر هارون و از پیروان امام کاظم علیه السلام رفت، ولی علی بن یقطین او را به دلیل نداشتن موقعیت اجتماعی به خانه راه نداد. در همان سال، علی به حج مشرف شد و به مدینه رفت تا به خدمت امام کاظم علیه السلام برسد، ولی امام او را راه نداد. روز دوم علی بیرون خانه با امام کاظم علیه السلام دیدار کرد و از آن حضرت پرسید: «چرا مرا به حضورتان راه ندادید؟» امام فرمود: «چون برادرت ابراهیم جمّال را راه ندادی و خدای متعال سعی تو را نمی پذیرد، مگر آنکه ابراهیم تو را ببخشد.» علی بن یقطین پس از شنیدن کلام امام، عازم کوفه شد و به در خانه ابراهیم رفت و با نهایت خاکساری، صورتش را بر خاک نهاد و ابراهیم را سوگند داد که پا بر صورت من بگذار. ابراهیم سرباز زد، ولی علی بن یقطین او را قسم داد که چنین کند. سرانجام ابراهیم چنین کرد و در این هنگام علی بن یقطین گفت: «خدایا! تو گواه باش.» سپس به مدینه رفت و خدمت امام کاظم علیه السلام رسید و حضرت او را به حضور پذیرفت.

    مبارزه با طاغوت

    امام کاظم علیه السلام ازهر کاری که موجب تأیید و تثبیت دستگاه حکومت عباسی می شد، پرهیز می کرد و همواره پیروانش را نیز به این مبارزه فرا می خواند. در این باره نقل است: آن حضرت، یکی از شاگردانش به نام زیاد بن ابی سلمه را که در دستگاه حکومت مشغول بود، از این کار نهی فرمود. او در پاسخ امام گفت: «من عیالمند و آبرومندم. نیازم باعث شده که در دستگاه آنها کار کنم». امام کاظم علیه السلام به او فرمود: «اگر من از بالای ساختمانی بلند بر زمین بیفتم و قطعه قطعه شوم، برایم بهتر از این است که عهده دار کاری از کارهای آنان گردم یا بر فرش یکی از آنها گام بگذارم».

    نهی از منکر

    صفوان بن مهران که با کرایه دادن شترانش روزگار می گذراند و از شاگردان ممتاز امام کاظم علیه السلام بود، نزد آن حضرت رفت. ایشان به او فرمود: «همه کارهایت نیک است، جز یک کار».

    صفوان پرسید: «آن یک کار چیست؟» امام کاظم علیه السلام فرمود: «شتران خود را به هارون کرایه می دهی.» صفوان گفت: «سوگند به خدا شترانم را برای کارهای ناشایست کرایه نداده ام، بلکه برای سفر حج کرایه داده ام و خود نیز عهده دار راندن شترها نشده ام و آنها را به غلامان سپرده ام.» امام فرمود: «آیا پول کرایه شترها بر عهده دستگاه هارون است.» صفوان پاسخ داد: آری. امام فرمود: «آیا دوست داری آنها زنده بمانند تا کرایه تو پرداخت گردد؟» صفوان گفت: آری. امام کاظم علیه السلام فرمود: کسی که بقای آنها را دوست بدارد، جزء آنهاست و کسی که جزء آنها باشد، وارد شده در دوزخ خواهد بود».

    صفوان می گوید: از خدمت امام علیه السلام رفتم و همه شترانم را فروختم، تا دیگر به این گناه گرفتار نشوم.

    اسوه صلابت

    امام کاظم علیه السلام مدتی از عمر پربرکت خود را در زندان های ترسناک و تاریک هارون عباسی گذراند؛ به گونه ای که یکی از آشنایان امام از راه دل سوزی به آن حضرت چنین پیام داد: «اگر برای فلانی نامه بنویسی و از او بخواهی که در مورد آزادی ات با هارون صحبت کند، کارساز خواهد بود.» امام کاظم علیه السلام پاسخ داد: «پدرم از پدران خود از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند: خداوند به حضرت داوود وحی کرد: همانا هیچ بنده ای از بندگانم به شخصی جز من تکیه نکرد، مگر اینکه اسباب (نعمت های) آسمان را از او بریدم و زمین را در زیر پایش برای فرو رفتنش در کام آن، سست کردم.» امام کاظم علیه السلام چنان در دریای توحید الهی غرق گردیده بود که هیچ چیز را بر رضای خداوند متعال برتری نمی داد و حتی بر نگین انگشترش نوشته بود: «خداوند برای من کافی است».

    آراستگی امام علیه السلام

    حسن بن جهم می گوید: امام کاظم علیه السلام را دیدم که محاسنش را رنگ کرده بود و بسیار آراسته به نظر می رسید، پرسیدم: «فدایت شوم چرا محاسنت را رنگ کرده ای؟» در پاسخ فرمود: «آراستگی مرد، موجب تأکید بر حفظ عفت زن می شود. همانا بعضی از زن ها از مرز عفت خارج می شوند؛ چون شوهرانشان به مسئله نظافت و آراستگی بی اعتنا هستند.» سپس فرمود: «از اخلاق پیامبران، پاکیزگی و خوش بویی است».

    حوزه علمیه امام کاظم علیه السلام

    پس از شهادت امام صادق علیه السلام ، امام کاظم علیه السلام شاگردان برجسته پدر را به گرد خودجمع کرد و با توجه ویژه به آنها، در حفظ و پاسداری از دانشگاه جعفری تلاش بسیاری کرد و با مناظره های خود، همه را تحت تأثیر مقام علمی خود قرار داد.

    شاگردان تربیت شده آن حضرت، مانند صفوان، بهلول، یونس بن عبدالرحمان، هشام بن حَکَم، علی بن یقطین و... نیز هر کدام از برجستگان حوزه تشیع به شمار می آیند. سید بن طاووس نقل می کند: جماعتی از یاران خاص امام کاظم علیه السلام از بستگان و شیعیان درمحضر او حاضر شدند و صفحه های نازک و لطیفی از آبنوس و قلم به همراه خود داشتند. هنگامی که امام کاظم علیه السلام سخن می گفت یا مسئله ای را فتوا می داد، آنها آنچه را می شنیدند می نوشتند.

    مقام والای شاگردان امام کاظم علیه السلام

    در مورد بزرگی و مقام والای شاگردان امام کاظم علیه السلام ، سخنان بسیاری نقل شده است؛ از جمله امام رضا علیه السلام در شأن یونس بن عبدالرحمان فرمود: «یونس در زمان خود، مانند سلمان فارسی است در زمان پیامبر». همچنین روزی علی بن یقطین از دور می آمد تا به خدمت امام کاظم علیه السلام برسد. امام با دیدن او رو به یارانش کرد و فرمود: «هرکس خوشحال می شود مردی از اصحاب رسول خدا را ببیند، به علی بن یقطین نظر کند که من شهادت می دهم او از اهل بهشت است».

    +نوشته شده درپنجشنبه 17 تیر1389ساعت 9:42 توسط محمود |

    هر کسی تمایل به شر کت و ثبت نام در این تور تفریحی و زیبا دارد با شماره های ۰۲۷۴۵۴۲۳۳۷۴ و یا ۰۹۱۹۸۸۲۷۸۵۶ تماس بگیرد محمود غلامرضایی راهنما و محل اسکان و در صورت تمایل غذای گرم و آماده

    ه

    جنگل کوهستانی ابر حوالی شاهرود، به دلیل اینکه همیشه در ابر ومه فرورفته است جنگل ابر نامیده میشود



    این جنگل جزو معدود جنگلهایی است که مرز کویرو جنگل کاملا مشخص است و بسیار جذاب و دیدنی است



    زمین جنگل در این فصل با گلهای زیبای وحشی فرش شده است



    جنگل ابر بین شاهرود و علی اباد کتول



    در جنگل ابر اسمان به زمین می اید و راه رفتن میان ابر ها رویایی است دست یافتنی



    جنگل ابر تکه ای از بهشت در روی زمین است



    تور های مسافرتی زیادی از سر تا سر دنیا به این مکان سفر می کنند







    این منطقه زیبا در 130 کیلو متری شمال شهر شاهرود واقع شده است



    با نزدیک شدن پاییز و کاهش دمای هوا،در جنگل ابر می توانید بر فراز ابر ها گام بر دارید



    احداث جاده در جنگل ابر،مصداق بارز اتش زدن قیصریه برای به چنگ اوردن دستمال است

    +نوشته شده دردوشنبه 17 خرداد1389ساعت 10:17 توسط محمود |


    جنگل ابر


    بازهم جنگل ابر


    بدون شرح!


    و بازهم جنگل ابر


    شقایق هایی که در دشت های اطراف جنگل تازه شکفته بودند


    آبشار شیرآباد

    +نوشته شده دریکشنبه 16 خرداد1389ساعت 18:44 توسط محمود |

    جنگل ابر يكى از دست نخورده ترين جنگل هاى ايران واقع در ۳۵ كيلومترى شمال شرق سمنان است. زيبايى آن چيزى فراتر از يك جنگل است،

    چون يك اقيانوس ابر اضافه تر از جنگل هاى شمال و شمال غرب دارد. اين جنگل در استان سمنان و در نزديكى روستاى ابر واقع شده و تقريباً مرز سمنان و گلستان است؛ جايى كه از ضخامت كوه هاى البرز كاسته مى شود و ابرهاى گرفتار در پشت اين ديواره از لابه لاى دره ها به سمت جنوب سرازير مى شوند. به همين خاطر تقريباً از بعدازظهر تا نيمه هاى شب با سرد شدن هوا چنان مى نمايد كه جنگل به روى ابرها سوار شده است. ديد كاملاً محدود و شب بسيار سرد مى شود. اين اتفاق منطقه ابر را دگرگون كرده و آب و هوايى متفاوت از سراسر سمنان به آن داده است. جنگل ابر رسم كويرى خارتوران و گرماى بسطام و خرقان را زير پا گذاشته است. با بيست دقيقه رانندگى در اين منطقه مى شود از پوشش انبوه جنگلى و سرماى استخوان سوز به پوشش استپى و سپس كوير رسيد. اين تناقض و آغشته بودن به ابر دليل شهرت رويايى بودن جنگل ابر بين طبيعت گردان است.
    در قسمت هاى جنوبى جنگل، يعنى قسمتى كه به تمدن نزديك تر است پوشش گياهى تنك ديده مى شود. هرچه پيش بروى اين پوشش انبوه تر مى شود. در عمق جنگل تپه هاى پرشيب وجود دارد كه سراسر پوشيده از درختان بلند است. رودخانه اى نيز در اين عمق جارى است. مشهورترين درخت منطقه اورس است. درختى با ريشه هاى بلند كه روى زمين مى خزد. به خاطر هجوم ابرها و محدود شدن ديد بايد زمان مناسب را براى راهپيمايى در جنگل انتخاب كرد. آفتاب كه بزند مى شود گشت و گذار را شروع كرد. جنگل ابر پر از تپه است. تپه هايى كه شيب ملايم و پوشش تنك دارند بهترين انتخاب براى گلگشت اند. از روى همين تپه ها تصوير كوچك قلعه ماران، يادگار ايلامى ها را هم مى شود روى كوه مشاهده كرد. با توجه به اينكه راه پاكوب در اين تپه ها كمتر به چشم مى خورد و گاه سراسر تپه پوشيده از گياه است بايد كفش مناسب و گتر به پا داشت. در اين گلگشت ها احتمال بر خوردن به گله هاى كوچك گوسفند و بز هم هست كه در آغلى كوچك كه كنار چشمه هاى پر آب ساخته شده اند نگه دارى مى شوند.
    مناطق ابتدايى جنگل ابر ييلاق چوپانان گلستانى است، اما در عمق جنگل اثرى از انسان ديده نمى شود. سه چهار ساعت مانده به غروب، با كاهش دما ابرها به جنگل سرازير مى شوند و گستره ديد كاملاً محدود مى شود. به همين دليل از اين زمان تا دميدن دوباره آفتاب بايد از گردش دست برداشت. همچنين در كوتاه ترين گردش هم بايد خوراكى و آب و چراغ قوه به همراه داشت، چون گاهى اين ابرها هستند كه زمان گردش را تعيين مى كنند. نزديك صبح دوباره از شدت ابر كاسته مى شود و دره ها از ابر پر و خالى مى شوند. صبح زود بهترين زمان براى عكاسى است. وقتى كه ابرها بيايند به خاطر رطوبت نمى توان از دوربين هاى ديجيتال استفاده كرد. تابستان بهترين فصل سفر به ابر است. فقط ممكن است اواخر شهريور، پاييز در رفتن به ابر تعجيل كند. پاييز با اينكه توفان رنگ ها را به جنگل ابر مى برد ممكن است با سرماى طاقت فرسا اجازه گشت و گذار و شب مانى را از گردشگران سلب كند. با توجه به اينكه اين منطقه كاملاً دست نخورده است هيچ امكانات رفاهى در آن يافت نمى شود. بنابراين براى گذران شب بايد به خانه هاى روستاى ابر و يا چادر زدن در دل جنگل فكر كرد.
    اگر بنا بر شب مانى در جنگل باشد بهتر است سفر همراه با تورهاى طبيعت گردى انجام شود. با توجه به سرماى شديد هوا در شب بايد كيسه خواب، لباس گرم و بادگير به همراه داشت. (به دليل رطوبت ۹۵ درصدى هوا براى جلوگيرى از خيس شدن بايد بادگير پوشيد.) برنامه سفر به ابر بايد چهارروزه باشد تا بتوان سر راه سرى هم به مقبره بايزيد بسطامى در بسطام و آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقانى در خرقان زد. برنامه سفر تورهاى طبيعت گردى معمولاً چهارروزه است كه يك روز آن به ديدن اين مناطق و سه روز ديگر به گشت و گذار در جنگل ابر مى گذرد. (منبع:روزنامه شرق)

    +نوشته شده دریکشنبه 16 خرداد1389ساعت 10:37 توسط محمود |

    سخنان کوتاه اما عميق و پر معني

     

    باد مي وزد …

    ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي

    تصميم با تو است . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    زيباترين حکمت دوستي ، به ياد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    دوست داشتن بهترين شکل مالکيت

    و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    خوب گوش کردن را ياد بگيريم…

    گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه . . .

     

      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

    ولي راه به جائي نخواهد برد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان

    يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده . .

    ( وين داير )

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

    اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي

    بدست خواهي آورد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي

    فردا ميشکند دگري قلب تو را  . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    .

    زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    .

    جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست

    که اگر پيدا کردي قدرش را بدان . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *    

    به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    کسي که به فکر درست کردن آينده خودش نيست ، نميتونه آينده کسي باشه . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار

    شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم

    به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد

    صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    توي دنيا دو نفر باش يکي واسه خودت و يکي براي ديگري

    واسه خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    هيچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتي اگه بهت دروغ گفت

    بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

    هميشه يادمان باشد که زندگي پيمودن راهي براي رسيدن به خداست

    و قدم هايمان بايد طوري باشد که حتي دانه کشي زير پايمان له نشود . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي

    که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    برنده ميگويد مشکل است اما ممکن

    بازنده ميگويد ممکن است اما مشکل . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    فرق است بين دوست داشتن و داشتن  دوست

    دوست داشتن امري لحظه ايست

    ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    ….

    وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي لنگ مي زني!

    وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فکر کني عاشق مي شوي . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    علف هرز چيه؟؟!

    گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛

    با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود

    شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است

    پس هميشه اميد داشته باش . . .

     

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

    چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس

    و حقيقت را با واقعيت و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان. .

    +نوشته شده درچهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 18:39 توسط محمود |

    ابتداي عشق ، يك نگاه است و انتهاي آن جاودانگي ،عشق بارانيست بي امان كه از آسمان مي بارد تا كشتزارهاي الهي را متبرك سازد .

    عشق چيزي نمي دهد مگر همه وجود خويش را و چيزس نمي گيرد مگر از دستان خود

    عشق هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نم آيد . عشق براي خود بسنده است . عشق بي نياز است

    عشق شما را با رازهاي دلتان آشنا مي سازد تا به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد

    عشق واژه اي است از جنس نور كه دستي از جنس نور آنرا بر صفحه اي از جنس نور نوشته است   

     

     

    در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

    من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند


     

    +نوشته شده درپنجشنبه 18 مهر1387ساعت 14:21 توسط محمود |

     

    بی وفا........

    سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

    عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت

    اشک در چشمان سردم حلقه زد بی وفا گریه ی مرا دیدو رفت

     


    +نوشته شده درچهارشنبه 17 مهر1387ساعت 15:46 توسط محمود |

    به یاد او که سرنوشتم را جز تنهایی چیز دیگری رقم نزد

    اگر می دانستی

                        که چه قدر بعد از رفتنت تنهایم

                                برایم اشک می ریختی

                                              و

                              اگر می دانستی            

                                          که چه قدر برای خاطراتت اشک می ریختم

                                                    هیچ گاه مرا تنها نمی گذاشتی

       

    اگر برگردي تمام دنيا رو گلبارون قدم هات مي كنم

     

    +نوشته شده درچهارشنبه 17 مهر1387ساعت 15:40 توسط محمود |

    ©2008 All rights reserved.

    Build Your Own Template! h ead> Build Your Own Template!